سلام!
البته من فکر میکردم دانشجو شدن هم عالمی دارد.... اما همان روی صندلی نشستن و به حرف استاد گوش دادن و الکی سر تکان دادن و در آخر هم امتحان پایان ترم دادن چیز دیگری نیست...
تنها با این تفاوت که در دانشگاه باید معلم را استاد صدا کنی وگرنه همه به تو می خندند.و زنگ تفریح را باید بگویی زنگ استراحت و مانتو گشاد و سه در چهارِ دوران مدرسه را باید بگذاری کنار و هر لباسی که خودت دلت خواست بپوشی...یا اینکه اگر از درس دادن استاد خسته شدی می توانی بگویی" استاد! خسته نباشید" تا کتاب را ببندد و درس را تعطیل کند و جواب دهد" شما هم خسته نباشید"و بیرون برود حتی اگر پنج دقیقه آمده باشد سر کلاس.
تنها تفاوت مهم بین مدرسه و دانشگاه در این است که در دانشگاه استاد می آید سر کلاس و هنوز پنج دقیقه نگذشته 100 الی 150 صفحه را درس می دهد و 100 صفحه ی دیگر را به عهده ی دانشجو می گذارد و بقیه وقت را در مورد قیمت زمین های اطراف صحبت می کند.
خوابگاه دانشجویی را هم خدا به خیر کند. راستش را بخواهید محیط خوابگاه و دوری از خیلی ها را باید تحمل کنی. البته خیلی ها خیلی راحت با خوابگاه کنار آمدند.و خیلی ها هم مثل من آن محیط اموزشی بسیار عالی اش را نادیده گرفتند و به خاطر محیط خوابگاه و تحمل خیلی از چیزها فرم انصراف از آن دانشگاه را گرفتند.(البته هنوز هم دانشجو هستم اما همین حوالی)
شب اولی بود که در خوابگاه بودم تازه از شدت گریه خوابم گرفته بود.که ناگهان با صدای جیغ و گریه که در راهرو پیچید، از خواب پریدم.
همگی از خواب پریدیم و روی تخت هایمان نشستیم. در اتاقمان را باز کردیم که ناگهان دختری هجوم آورد به سمتمان. دخترک یکی از دوستانم را گرفت و موهایش را محکم می کشید و میگفت" ماردم را میخواهم"
دوستم از دست آن دختر دیوانه فرار کرد و مثل تام و جری دنبال هم میگذاشتند.ناگهان آن دیوانه دوستم را گرفت و از روی پله ها او را به پایین پرت کرد...آن شب هر دوی پای دوستم که اهل انار بود شکست...
و آن دختر دیوانه قه قه می خندید...
همان نیمه شب با خانه اش تماس گرفتند و خواهش کردند که پدرش بیاید و هر چه زود تر دخترش را به خانه ببرد اما پدر اصلا زیر بار نمی رفت و میگفت ما از دست او خسته شده ایم تا همان جا بماند...
ناگهان یاد جانبازان اعصاب و روان افتادم همانهایی که از اول سالم بودند و جوانی و سلامتی شان را در راه اسلام دادند...
اسمش را نمی گویم اما گراشی خودمان است:
همسر و فرزندانش را محکم می زند تا جایی که صورتهایشان کبود می شود او یکی جانباز اعصاب و روان است و وقتیکه اعضای خانواده اش را مجکم می زند در حال خودش نیست اما وقتی داروهایش را می خورد و هوشیاری اش دوباره بر میگردد و صورت کبود همسر و بچه هایش را میبیند زار زار گریه می کند و می گوید:" چه کسی به شماها زده و شماها را به این روز در آورده تا من حسابش برسم" غافل از اینکه او خودش آنها را به این روز در آورده....
تازه فرزندش به دنیا آمده بود و همسرش روی تخت خوابیده بود که ناگهان دوباره هوشیاری اش را از دست می دهد و همسرش را در اتاقی محبوس می کند و او انقدر می زند که....
به نظرت چه کسی حاضر می شود همسرش را بزند؟ آن هم وقتی ساعتی از دنیا آمدن فرزندش نمی گذرد...
اینها همه اثر گازهای سمی آن زمانه است...اثر همانهایی که هیچ وقت از بین نمیرود و همسر جانباز باید با آن کتک هایی که همسرش بی اختیار او را می زند زندگی کند.
کتک هایی که با خیلی از کتک ها فرق دارد...
چه قدر بد است وقتی با مرد خانه بخواهی مثل یک بچه رفتار کنی. حتی هنگام آب خوردن و غذا خوردنش باید کنارش بنشینی که مبادا در گلویش گیر کند...مانند بچه ی دو سه ساله...
وقتی بخواهی بخوابی باید همه ی در ها را قفل کنی. که مبادا از خانه بیرون برود و دوباره خرابکاری کند و دوباره مامور بیاید در خانه و تهدیدشان کند.
اما مامور!او جانباز اعصاب و روان است.
او دست خودش نیست وگرنه ای مامور!
مطمئن باش او این کارها را نمیکرد.
مطمئن باش همه را احترام میگذاشت اگر موجی نبود.
مطمئن باش کسی را تهدید به کشتن نمیکرد اگر موجی نبود.
او جانباز شد به خاطر خودمان. اما در کوچه و خیابان آبرویش را بردند و از هر کجایی که عبور کرد گفتند:"او دیوانه است"............ به خدا این حق اوست؟!
راستی یادم رفت بگویم او فقط جانباز25% است. و هنگامی که فرزندانش می روند و از وضع پدر برای کارمندان بنیاد جانبازان( دقیقا نمیدانم چه سالی) میگویند تا شاید دارویی برای پدرشان تهیه کنند یا درصد جانبازی او را بالا ببرند، فرزندان جانباز را تهدید میکنند و میگویند از اینجا بروید وگرنه همین 25% را هم از او میگیریم...
چه قدر جالب... دستتان درد نکند
..............................
در آخر: همه اینها واقعیت است.
2) لطفا در مورد جانباز نظر دهید نه در مورد دانشگاه.