تبليغاتX
تفحص نور

تفحص نور

تفحص خاطرات نورانی شهدای شهرمان گراش

ننه

هفته قبل سالگرد شهادت مادر بزرگم بود...

مادر بزرگي كه نبودنش را خيلي احساس مي كنيم.

مادرم مي گويد:" اگر كسي مادر داشته باشد بيشتر بين قوم و خويش احترامش مي كنند..."

خدايا!

مادرم را برايم حفظ كن...

ساعت سه و نيم نيمه شب بود كه از خواب بيدار شدم و ديدم مادرم مقابل تلوزيون نشسته و "هم اكنون خانه ي خدا" را تماشا ميكند...

ارتباط مستقيم خانه ي خدا را نشان مي داد...همه احرام پوشيده و گرداگرد خانه ي خدا طواف مي كردند...مادرم اينها را ميديد و زار زار گريه مي كرد...

همان شب درست شب شهادت مادربزگم بود كه مادر حال عجيبي پيدا كرده بود.

راستش حسرت صدا زدنش بر دلم مانده... اما گاهي وقتها كه با او حرف ميزنم اوا" ننه" صدا ميكنم... اخر فكر ميكنم كلمه ي "ننه" مقدس است...

همانگونه كه مادرم تا سر قبر ننه ميرود اولش پايين قبرش را يعني پايش را مي بوسد...

دلم براي مادرم مي سوزد كه مادر ندارد...

...................................................

دلنوشته اي بيش نبود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 9:58  توسط هـ باختر  | 

جانباز صفر درصد

راستش مدتی است که می خواهم در باره ی عمویم بنویسم...اما حس نوشتنم نمی آید یا اینکه با خودم فکر میکنم که مبادا راضی نباشد من درمورد او خیلی چیز ها را بنویسم...

او از کودکی مارا عادت داد که عمو صدایش کنیم. همه ی بچه های طایفه او را عمو صدا میکنند حتی همان هایی که عمو عبدارضا داییشان میشود هم او را عمو صدا میکنند...

حتی بچه ی خواهر من که عمو عبدالرضا می شود شوهر دختر عمه ی مادرش. حتم دارم که بچه ی او هم عمو عبدالرضا را عمو صدا خواهد کرد...

عبداالرضا حسینی را می گویم

 

فقط کافی است یک بار او را از نزدیک ببینید تا انقدر با شما گرم بگیرد و حس کنید که سالهاست او را میشناسید...

 او آنقد مهربان است که بچه های یتیم طایفه اصلا احساس دلتنگی نمیکنند. هر شب انها را به پارک می برد و دور تا دور شهر می گرداند و انقدر انها را میخنداند که وقتی عمو عبدالرضا گراش نباشد همه احساس دلتنگی میکنند...

 عمو عبدالرضا یک جانباز است...

نه.....

عمو عبدالرضا یک جانباز بود!....

او یک جانباز است. یک جانباز صفر درصد!!!...

 پایش را درجنگ از دست داد عکس مجروحیتش را دارد. پایش کاملا قطع شده است... اما چند سال پیش از بنیاد جانبازان با او تماس میگیرند و میگویند: کارت جانبازی ات را بیاور تا باطل کنیم. اصلا تو جانباز نیستی. پایت را در تصادف از دست داده ای!!"

 برای همین می گویم از نظر بعضی ها او جانباز صفر درصد است یا اصلا جانباز نیست با وجود داشتن این همه شواهد...

کاش مسولین بنیاد جانبازان صدای پیچ و مهره های پای عمویم را می شنیدند...

کاش تاول های پای عمویم را میدیدند...

کاش پای عمویم را در گوشه ی اتاق می دیدند که همیشه جورابش پوشیده و آماده ایستاده است تا دوباره رهبر فرمان دهد و آن پا سر از خود نشناخته بدود...

 آن پا همیشه اماده ایستاده است گوشه ی اتاق ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:31  توسط هـ باختر  | 

اعصاب و روان

سلام!

البته من فکر میکردم دانشجو شدن هم عالمی دارد.... اما همان روی صندلی نشستن و به حرف استاد گوش دادن و الکی سر تکان دادن و در آخر هم امتحان پایان ترم دادن چیز دیگری نیست...

تنها با این تفاوت که در دانشگاه باید معلم را استاد صدا کنی وگرنه همه به تو می خندند.و زنگ تفریح را باید بگویی زنگ استراحت و مانتو گشاد و سه در چهارِ دوران مدرسه را باید بگذاری کنار و هر لباسی که خودت دلت خواست بپوشی...یا اینکه اگر از درس دادن استاد خسته شدی می توانی بگویی" استاد! خسته نباشید" تا کتاب را ببندد و درس را تعطیل کند و جواب دهد" شما هم خسته نباشید"و بیرون برود حتی اگر پنج دقیقه آمده باشد سر کلاس.

تنها تفاوت مهم بین مدرسه و دانشگاه در این است که در دانشگاه استاد می آید سر کلاس و هنوز پنج دقیقه نگذشته 100 الی 150 صفحه را درس می دهد و 100 صفحه ی دیگر را به عهده ی دانشجو می گذارد و بقیه وقت را در مورد قیمت زمین های اطراف صحبت می کند.

خوابگاه دانشجویی را هم خدا به خیر کند. راستش را بخواهید محیط خوابگاه و دوری از خیلی ها را باید تحمل کنی. البته خیلی ها خیلی راحت با خوابگاه کنار آمدند.و خیلی ها هم مثل من آن محیط اموزشی بسیار عالی اش را نادیده گرفتند و به خاطر محیط خوابگاه و تحمل خیلی از چیزها فرم انصراف از آن دانشگاه را گرفتند.(البته هنوز هم دانشجو هستم اما همین حوالی)

شب اولی بود که در خوابگاه بودم تازه از شدت گریه خوابم گرفته بود.که ناگهان با صدای جیغ و گریه که در راهرو پیچید، از خواب پریدم.

همگی از خواب پریدیم و روی تخت هایمان نشستیم. در اتاقمان را باز کردیم که ناگهان دختری هجوم آورد به سمتمان. دخترک یکی از دوستانم را گرفت و موهایش را محکم می کشید و میگفت" ماردم را میخواهم"

دوستم از دست آن دختر دیوانه فرار کرد و مثل تام و جری دنبال هم میگذاشتند.ناگهان آن دیوانه دوستم را گرفت و از روی پله ها او را به پایین پرت کرد...آن شب هر دوی پای دوستم که اهل انار بود شکست...

 

و آن دختر دیوانه قه قه می خندید...

همان نیمه شب با خانه اش تماس گرفتند و خواهش کردند که پدرش بیاید و هر چه زود تر دخترش را به خانه ببرد اما پدر  اصلا زیر بار نمی رفت و میگفت ما از دست او خسته شده ایم تا همان جا بماند...

ناگهان یاد جانبازان اعصاب  و روان افتادم همانهایی که از اول سالم بودند و جوانی و سلامتی شان را در راه اسلام دادند...

اسمش را نمی گویم اما گراشی خودمان است:

همسر و فرزندانش را محکم می زند تا جایی که صورتهایشان کبود می شود او یکی جانباز اعصاب و روان است و وقتیکه اعضای خانواده اش را مجکم می زند در حال خودش نیست اما وقتی داروهایش را می خورد و هوشیاری اش دوباره بر میگردد و صورت کبود همسر و بچه هایش را میبیند زار زار گریه می کند و می گوید:" چه کسی به شماها زده و شماها را به این روز در آورده تا من حسابش برسم" غافل از اینکه او خودش آنها را به این روز در آورده....

 

تازه فرزندش به دنیا آمده بود و همسرش روی تخت خوابیده بود که ناگهان دوباره هوشیاری اش را از دست می دهد و همسرش را در اتاقی محبوس می کند و او انقدر می زند که....

به نظرت چه کسی حاضر می شود همسرش را بزند؟ آن هم وقتی ساعتی از دنیا آمدن فرزندش نمی گذرد...

اینها همه اثر گازهای سمی آن زمانه است...اثر همانهایی که هیچ وقت از بین نمیرود و همسر جانباز باید با آن کتک هایی  که همسرش بی اختیار او را می زند زندگی کند.

کتک هایی  که با خیلی از کتک ها فرق دارد...

چه قدر بد است وقتی با مرد خانه بخواهی مثل یک بچه رفتار کنی. حتی هنگام آب خوردن و غذا خوردنش باید کنارش بنشینی که مبادا در گلویش گیر کند...مانند بچه ی دو سه ساله...

وقتی بخواهی بخوابی باید همه ی در ها را قفل کنی. که مبادا از خانه بیرون برود و دوباره خرابکاری کند و دوباره مامور بیاید در خانه و تهدیدشان کند.

اما مامور!او جانباز اعصاب و روان است.

او دست خودش نیست وگرنه ای مامور!

مطمئن باش او این کارها را نمیکرد.

مطمئن باش همه را احترام میگذاشت اگر موجی نبود.

 مطمئن باش کسی را تهدید به کشتن نمیکرد اگر موجی نبود.

او جانباز شد به خاطر خودمان. اما در کوچه و خیابان آبرویش را بردند و از هر کجایی که عبور کرد گفتند:"او دیوانه است"............ به خدا این حق اوست؟!

راستی یادم رفت بگویم او فقط جانباز25% است. و هنگامی که فرزندانش می روند و از وضع پدر برای کارمندان بنیاد جانبازان( دقیقا نمیدانم چه سالی) میگویند تا شاید دارویی برای پدرشان تهیه کنند یا درصد جانبازی او را بالا ببرند، فرزندان جانباز را تهدید میکنند و میگویند از اینجا بروید وگرنه همین 25% را هم از او میگیریم...

چه قدر جالب... دستتان درد نکند

..............................

در آخر: همه اینها واقعیت است.

2) لطفا در مورد جانباز نظر دهید نه در مورد دانشگاه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:25  توسط هـ باختر  | 

..

بعد از این پُست هایم پُست های یک دانشجوست....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:52  توسط هـ باختر  | 

به یاد حمید رایگان

 

گزارشی از رفتنمان به خانه ی جانباز واحدی


(1)

زنگ می زنم خانه ی یکی از اقوام و شماره حاج مرتضی واحدی را می گیرم. او شماره را می دهد و اما بلافاصله می گوید: اگر برای مصاحبه می خواهید فکر نمی کنم راضی شوند که مصاحبه بکنند...

کمی نا امید می شوم...و دوباره می گویم تا شراره را داریم، همه ی گره های بسته را با زبان مقدسش باز میکند...اما کاش خودم زنگ میزدم چون بادخترش اشنایی مختصری داشتم...


 (2): ساعت 1:30 بعد از ظهر ماه رمضان

_ سلام! منزل واحدی؟

_ سلام. بلی

_ می شناسی؟

_ آره

_ خواب بودی؟

_تقریبا

_ وای ببخشید مزاحم شدم...میخواستم یه روز هماهنگی کنیم با بچه های خاکریز بیاییم خونتون

_ من باید با مادرم هماهنگی کنم. فردا خبرت می دم.

 


(3): یک هفته بعد شد و خبری نشد...

زنگ می زنم به شراره حلال مشکلات...

_ یه زنگ بزن خونه جانباز واحدی قرار بوده یه هفته پیش خبر بدن که بریم یا نه هنوز خبر ندادن فکر نمیکنم قبول کنن...

سه دقیه بعد شراره sms می دهد: سلام امروز میریم ساعتشو تعیین کن!!!

باورم نمی شود...چه گفت که راضی شدند ان هم با این سرعت...

گفتم شاید شوخی کرده باشد زنگ می زنم به شراره که ایا راست می گوید یانه؟ او گفت: من زنگ زدم گفتم اگه در رو وا نکنید دم در خونتون میشینیم تا وقتی که در رو  باز کردید اونم گفت خب پس امروز عصر تشریف بیارید.

حالا ساعت چند تشریف می بریم؟ پنج و نیم خوبه؟

منتظر جواب نمی ماند و قطع می کند.


(4)

در تاکسی نشسته ایم که به شراره می گویم یکی دیگر از دوستان هم اینبار با خودمان می اید.

شراره:_ کی هست حالا؟

-     نادر پور

-   نادرجون؟

-   نادرپور

-    اها خوب باشه


(5)

آدرس خانه شان را نمیدانیم. حتی محدوده اش هم نمیدانیم. تنها می دانیم که به حسینیه ابوالفضل ربط دارد.

محبوبه می گوید از اینجاست و ما هم به او اعتماد می کنیم و پشت سر او به حالت قطار قطار بوق بوقِ دوران کودکی به راه می افتیم و من پشت سر محبوبه و شراره پشت سر من اما به جایی که باید برسیم نمی رسیم...

زنگ می زنم مهدی و ادرس خانه جانباز را می پرسم.

آدرس هیچ ربطی به آنجا که ما هستیم ندارد. می رویم و به جایی میرسیم که چراغانی کرده اند. بوی ترقه می آید. شراره می گوید: هانیه عطر زدی؟

-  چطور مگه؟

-  هیچی بوی ترقه می آید...

محبوبه می گوید: بریم یه جایی چادرمو وارونه سر کنم نسوزه.

_ نسوزه؟

_ واروونه بسوزه.

خیلی با حال بود حالا وقتش بود شراره به جای نادر پور بگه نادرجون! چه واروونه چه راستی هیچ فرقی نداره

با خودم فکر میکنم شاید محبوبه هم بخواهد در سوژه شدن با شراره رقابت کند اما بعد تعجب کردم که چرا لحظه خداحافظی اصرار کرد که اسمش را در وبلاگم ننویسم و آبروی او را مثل شراره نبرم...


(6)

بالاخره خانه ی جانباز را پیدا کردیم. آدرس دقیق را از یک افغانی پرسیدیم...

وقتی وارد خانه شدیم من و شراره از سیر تا پیاز گم شدنمان در خیابان بسیج را برای همسر جانباز تعریف کردیم که محبوبه ناگهان به خشم آمد و گفت: لازم نیست این چیزا تعریف کنین. شما دیگه کی هستین؟ و هم چنین صد بار تکرار کرد که آبرومو بردین من دیگه با شما نمیام(انشالله که شوخی کرده باشد)


(7)

وقتی شراره و محبوبه سوال می پرسند همسر جانباز تنها با "بلی" و "خیر" جوابشان را می دهد.

اما اینجای حرف همسر جانباز برایم خیلی جالب بود که گفت: من بعد از جانبازی مرتضی با او ازدواج کردم و چون ایشان از ناحیه ی هر دو چشم نابینا هستند، بچه ها را هرگز ندیده اند.

برایم سوال پیش آمد که مگر جانباز همسرش را قبل از مجروح شدن دیده؟ ایشان گفتند: من و مرتضی قبلا همسایه بوده ایم. از آنجا که ما چند تا خواهر بودیم، مرتضی می گوید: من چندین قیافه را در ذهنم دارم، اما از روی قیافه نمیدانم که کدام یک همسرم شده اند!!

(علاوه بر اینکه ایشان از ناحیه ی هر دو چشم نابینا هستند، حس بویایی شان هم در زمان جنگ از دست داده اند)


(8)

برایم خیلی عجیب بود همسر جانبازی که سوالهای ما را با بلی و خیر جواب می داد، ناگهان شروع کرد به حرف زدن که: تا زمانی که حمید رایگان زنده بودند، همه ی همرزمان دوران جنگ را جمع می کردند و روحیه ی همه شان مخصوصا روحیه ی مرتضی عوض می شد. و از دلتنگی در می آمد اما بعد از حمید رایگان(خدا رحمتشان کند) دیگر کمتر با همرزمانش همدیگر را می بینند و بیشتر دلتنگ می شود...

یاد حمید رایگان می افتم. یاد روز تشییع اش... روزی که همه مبهوط بودند...با خودم فکر می کنم اگر حمید رایگان زنده بود حتما روزی هم به خانه ی انها می رفتیم برای مصاحبه...

......................

در آخر: فاتحه یادتان نرود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:44  توسط هـ باختر  | 

بیچاره او

شهید یعقوب ظرافت


 زنگ می زنم و با شراره صحبت می کنم و یاد آوری می کنم که تماس با خانواده های شهدا برای هماهنگی به عهده ی اوست و او هم مثل همیشه ی  همیشه خودش را به نفهمی می زند.

بیچاره بعضی وقتها دلم برایش می سوزد.

شراره: - خب من با کی تماس بگیرم؟

من: - شراره جان من نمیدونم. بزن 118 شماره رو بگیر.

شراره: – خب حداقل بگو اسم پدر شهید کیه تا بزنم  118

-  من نمیدونم

 {یک ساعت و بیست  و پنج دقیقه بعد} به من زنگ می زند.

- خفه بشی الهی سلام

- سلام. چی شده حالا تو اَم

- زنگ زدم 118 میگم شماره یکی از ظرافت ها رو می خوام. زنه میگه بله؟؟! دوباره میگم یکی از ظرافتا. زنه پشت تلفن داره قه قه بهم می خنده. به جون کندنی شماره محمد رضا ظرافت رو داد منم هرچی زنگ می زنم جواب نمیدن...

- شراره! خب دوباره بزن 118 بگو شماره یکی دیگه از ظرافت ها رو بده...

(خودم از  حرفم خنده ام می گیرد سعس می کنم تا جایی که می توانم جلو خنده ام را بگیرم. چون اگر شراره سر خنده اش باز شد، باید تلفن را بدون خداحافظی قطع کنم و او همچنان می خندد و چند روز بعد می گوید: اون روز تلفن رو قطع کردی؟ اخه الان فکر کردم متوجه شدم. و آن موقع دوباره با هم می  خندیم. )

فردای ان روز شراره را در مسجد دیدم. ازش پرسیدم که زنگ زد یا نه؟ مثل اینکه چند جای دیگر هم زنگ زده بود اما هیچ کدامشان جواب ندادند و شراره همچنان افسرده ماند...


در آخر: و اما شما اگر نامی نشانی آدرسی از پدر مادر خواهر برادر شهید ظرافت دارید ما را خبر کنید و با این کارتان می توانید شخصیت اول قصه ی ما (شراره) را از افسردگی در بیاورید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:9  توسط هـ باختر  | 

روانشناسی

 

گزارشی از رفتمنمان به خانه شهید بهنام جمالی


از حدود یک هفته قبل از رفتنمان به خانه ی شهید با سهیلا خواهر شهید به هم sms میدادیم که بالاخره یک شب جور شد که ما برای اولین بار یا دومین بار بدون سخنگویمان وارد خانه ی شهید بشویم.آخر تنها زهرا گراشی می توانست حرف بزند.

در راه که بودیم به شراره گفتم چیکار کنیم هیچ کدوممون گراشی بلد نیستیم؟ شراره گفت بی خیال سهیلا هست...

وارد خانه شدیم و بعد سلام و احوال پرسی از سهیلا پرسیدم که ایا مادرشان فارسی میدانند یانه؟ و سهیلای عزیز خیالمان را راحت کرد.

انصافا مادر شهید خیلی بهتر از ما فارسی صحبت می کرد. فکر کنم که او اولین مادر شهیدی بود که خیلی خیلی خوب فارسی صحبت می کرد. این را به سهیلا هم گفتم...

مادر شهید میان حرف هایش اشک های مروارید گونه اش را چه زیبا از ما قایم می کرد...

آخر وقت بود که حرفهایمان با خواهر شهید رسید به درس خواندن و ادامه تحصیل و ...

سهیلا لیسانس روانشناسی داشت و شراره وقت گیر آورده بود که سوالهای عجیب و غریب از او بپرسد...

مثلا می پرسید: مازوخیسم چه نوع بیماریه؟جالب اینجا بود که اصلا گوش نمی داد و می رفت سوال بعدی را می پرسید: اسکیزوفرنی حادّ چیه؟...

 

 

جالب اینجا بود که من سهیلا را به شراره معرفی کرده بودم و احساس میکردم شراره خجالت می کشد و حتی کلمه ای با سهیلا حرف نمی زند.

اما فکر کنم آن قدر سوال پرسید که سهیلا فکر می کرد مصاحبه ی دکترایش را پس می دهد.

بعد هم شماره او را گرفت و گفت که برای مشاوره به او زنگ خواهد زد....(خدا به دادش برسد)

منکه دیدم سوالهای شراره تمامی ندارد و بلند شدم و گفتم:خب زحمت را کم کنیم.

 

 مادر شهید

...............................

در آخر: این هم عکس مادر شهید بهنام جمالی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 9:22  توسط هـ باختر  | 

دفتر نقاشی

بازیگرها به ترتیب غیر حروف الفبا:

1-      سخنگو: جعفری

2-      پارازیت مجلس: بیژنی (همون شراره ی خودمون)

3-      نظاره گر: وقارفرد

4-      طومار نویس: من

 ...........................

خدا بده برکت. با همه ی رفیقامون راهی خونه شهید عبدالهی شدیم. زهرا و شراره و هدیه و من و بس کس دیگه نبود.(پیاز داغش زیاد بود نه؟ چیکار کنیم دیگه طبیعتمونه آره طبیعتمونه.....)

 مادر و خواهر شهید منتظر بودند و ما وارد خانه شدیم. خانه ای تقریبا قدیمی و خیلی شبیه به خانه ی بقیه ی شهدای شهرمان...

خانه های شهدا معمولا دو خوصیت دارد و آن چهار طرفه بودن آن است و اینکه معمولا یک حوض بزرگی وسط حیاطشان دارند....(با خودم فکر می کنم تقریبا شبیه خانه ی ماست. حتما من هم در آینده شهید می شوم خدا را چه دیده ای؟(!!!!)

تازه وارد اتاق می شویم و من مثل همیشه نویسنده ی حرف های مادر شهید هستم و زهرا هم سوال می کند. در این میان که زهرا سوال هایش را می پرسد، و مادر شهید هم جواب می دهد، و من هم خودکار و دفترم را آورده ام بیرون که بنویسم، شراره هی می گوید:

-          هانی! یه دیقه به حرفام گوش بده...

من هم بی خیال حرفهای مادر شهید می شوم و رو به شراره می کنم و با تندی میگویم:

-          چیه؟

او با یک حالت کاملا جدی می گوید:

-          بذار برات تعریف کنم دیشب عروسی رفتیم چی شد؟

وای خدای من از این بدتر نمیشد. کلی از حرفهای مادر شهید را نشنیدم....جوابش را نمیدهم. خودش می داند که باید ساکت باشد.

چند بار مادر شهید میان حرف هایش گریه کرد و چندین مرتبه هم خدا را شکر از اینکه پسرش را از دست نداده بلکه به دست آورده است...

مادر اَدای پسرش را در می آورد و خاطراتی را تعریف می کند. او خیلی قشنگ نمایش بازی میکند. همه ی نگاهها زوم شده روی  مادر شهید....و من خنده ام می گیرد....نمی دانم چرا...

من بعضی وقتها که مادران شهید بین خاطره هایشان ساکت می مانند، و آهی از ته دل می کشند، یا گریه می کنند، در دفتری که رو به رویم گذاشته عکس ستاره و ماه و خورشید را می کشم یا تمرین دستخط می کنم.

اینبار دفترم پر بود از اشکال مختلف هندسی و کوه و درخت و خانه و آسمان و حتی کبوتر هایش ...آخر مادر شهید خیلی وقتها ساکت بود و آهی می کشید و اشک هایش را پاک می کرد که چهار نفر با هشت عدد چشم اشک هایش را نبینند...


در آخر: تنها کسی که در این برنامه خوب نقش بازی کرد وقارفرد بود(نظاره گر یا نگاه گر)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:19  توسط هـ باختر  | 

گزارشی از یک تفحص نورانی

این بار تصمیم گرفتیم مصاحبه ای با همسرجانبازان داشته باشیم. اولین انتخابمان را از جانبازان 70% شروع کردیم

جانباز غلامحسین بنی اسدی که در سال 67 ازناحیه ی دست چپ قطع نخاع و از ناحیه ی سر قسمتی از سرش دراثر ترکش خمپاره از بین می رود.

ایشان بعد از جانبازی شان ازدواج می کنند و صاحب سه فرزند می باشند.

.............................................................................

راستش مانده ام که سوالاتم را از کجا شروع کنم.از سهمیه که این دوره زمانه سر همه ی زبان ها افتاده، یا از خود جانباز و یا از آن بانوی فداکار ومن ترجیح میدهم اولین سوالاتم از خودش باشد و میپرسم که" آیا کسی هم با ازدواج شان مخالف بوده یا نه؟" و چقدر زیبا جوابمان می دهد و می گوید:"هرکاری که می خواهی انجام بدهی مخالف دارد.اما من چند سال پیش تصمیم قطعی ام را گرفته بودم. که با یک جانباز ازدواج کنم.حالا هم از زندگی ام بسیار راضی ام وهیچ چیز کم ندارم. و زندگی مان به لطف خدا سرشار از صمیمت است."

سوال بعدی را نمیدانم چگونه بپرسم اما دست وپا شکسته می گویم"زندگی با جانباز سخت است؟" ایشان خیلی قاطعانه جوابم را می دهد:" سختی اش بسیار است اما به عشق دین اسلام وخدا ارزش دارد."و خودش ادامه می دهد "وقتی حاجی راه می رود حتی اگر مهره ی خیلی کوچکی زیر پایش باشد،احتمال افتادنش زیاد است برای همین باید همیشه مواظب باشم.وقتی بیرون می روود نگرانش می شوم و چندین مرتبه با حاجی تماس می گیرم.وقتی بیرون میرود انگار گم شده ای  دارم."

 

 بعضی وقتها که بچه هایم پدران بقیه را می بینند که بچه هایشان را در اغوش گرفته اند، هر چه باشد بچه اند و ممکن است حسرت بخورند و پدرشان نمی تواند انها را بغل کند.چون یکی از دستانش ار ناحیه نخاع قطع شده است."

خداخدا میکنم که دیگر از وضع جانباز ادامه ندهد....و ازطرفی دوست دارم باز هم بگوید در جواب کسانی که می گویند جانبازان لذت می برند و خیالشان راحت است و سهمیه دارند و خیلی دیگر از این حرفهایی که کاش خودشان نشنودند.

از کارش می پرسم که آیا جانباز کار ثابتی دارد؟" خیر.سالهای گذشته چند بار تقاضای کار کرد اما مسولین همکاری نکردند و کم کاری شد." با خودم فکر میکنم وقتی در حق جانبازان 70% کم کاری شود وای به حال بقیه...

و آخر صبت هایمان وقتی جلسه کمی خودمانی تر شد، می گفت:"بعضی از چیز ها را که می بینم بیشتر می سوزم

مخصوصا در عروسی ها میگویم جانبازان با چه وضعی شب و روز می کنند اینا با چه وضعی. مثلا همسر من 23 سال است که نمیتواند به پهلوی چپ بخوابد.این صحنه را که میبینم احساس میکنم کم کم دارد یاد شهدا و جانبازان فراموش می شود.و این بدترین چیز است."


پ.ن: دوستانم شراره بیژنی و زهرا جعفری هم در این گزارش همراهم بودند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 16:45  توسط هـ باختر  | 

اخیش

/دوباره امديم جاي دوري نرفته بوديم همين نزديکيها با کوهي

 از کتاب و برنامه اي که تاريخ امتحان داشت. خداييش نمي

دونيم اين چند هفته چه جوري گذشت قديمي ها مي گفتن مثل

برق. اما نسل سومي ها مي گن مثل جت!

و اين روز هاي بعد امتحان ما هستيم که هر روز مثل گل هاي


پژمرده بي حال از خانه ي دوممان به خانه ي اولمان مي اييم و

مادرانمان ند که سوال پيچمان مي کنند و مثلا خودشان هم مي

دانند که فيزيکمان را.. اصلا من چرا اينها را به شما مي گويم؟

.............................

اخر مي دانيد چرا نمره هاي فيزيکمان ...

به دليل اينکه سر جلسه به اين فکرمي کرديم  که چرا شهداي

اين ماه 12 نفرهستند؟ ما چگونه بايد خاطرات اين همه شهدا را

گير بياوريم و خانه ي تک تک شان را ... واي خدا

.

و اين هنگام بود که ناظر داد ميزد

- يه ربع ديگه.

و ما بوديم و انبوهي از سوالات. که همشان هم اثبات کردني

بودند...

و اما خود شهدا هم کم نگذاشتند ...


از خجالت بيرون امدند و کمکمان کردند.

.................................................

اين بار هم از تماس خانواده هاي شهدا بي نصيب نمانديم ...


البته اين مربوط به ماه قبل بود.

بيچاره ها حق هم داشتند، مي خواستند که زودتر برايشان

عکسها را پس ببريم.


البته اين از دلگاتي گروه آقايان خاکريز بود. اميدواريم که از

دلگاتي شان کاسته شود.و عکسها را هرچه سريعتر اسکن

کنند.و ما هم که کمي  دلداونک....


..............................................................

يک تشکر ويژه از...از؟


از؟

از.........

خاکريز...


ما هر ماه از لطف خاکريز مستفيظ مي شويم


-تق تق تق !

بله!


مجله امتداد اورديم!

و زهراست که سراسيمه شايد از دم در تا اتاقش به سرعت دو


ماراتن مي دود و با من تماس مي گيرد و خبر خوشحال کننده

ي امدن مجله را مي دهد.

اين همه را گفتيم به بهانه تشکر.


به اطلاع عموم مي رسانيم کساني که دوست دارند مجله امتداد

برايشان بيايد مي توانند با خاکريز همکاري کنند.(محض مزاح)

.................................


و اما خاکريز دي ماه


با حضور 12 شهيد دفاع مقدس...


شايد به خاطر اين که شهدا را از قبل نمي شناختيم  مراسم

بسيار جذاب بود...


در حين خاطره خواندن خيلي ها  گريه مي کردند...


خيلي ها ...


حس قشنگ و معنويي پيدا کرده بودند...

خلاصه به نظر ما که هر ماه بهتر مي شود.

راستي !

خاکريزمان سامانه پيام کوتاه هم دارد: فکر کرديد! ما هم با کلاسيم.

20009386701100

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:42  توسط هـ باختر  |